هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش


خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش

قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد


آب پای گل مشو، خارسردیوار باش

نشأه زندانی بود در شیشه های سر به مهر


گرسری داری به شور عشق،بی دستار باش

جز سرانگشت ندامت نیست رزق کاهلان


مزد می خواهی، چو مردان روزو شب در کار باش

مهر خاموشی صدف راکرد معمور از گهر


لب ببند از گفتگو، گنجینه اسرار باش

آب را استادگی آیینه گلزار کرد


پا به دامن کش درین بستانسرا سیار باش

خار بی گل را گل بی خار سازد احتیاط


جمع کن دامان خود فارغ ز زخم خارباش

صحبت پل می کند سیلاب را پا در رکاب


چون دوتا گردید قد صائب سبکرفتار باش